-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
سامرا همسـخـنش میسوزد یوسفی پـیـرهـنش میسوزد گاه با سر به زمـین میافـتد گاه از پـا شـدنـش میسوزد حسن فـاطـمه مـسـمـوم شده بین بـستـر، بدنش میسوزد با لگـد مـادر او را کـشـتـند از غـم یـاسـمنـش میسوزد همه از بیکسیاش گـریانند او به یاد حـسنـش میسوزد پادگان رفت ولی حرمت داشت گرچه که با محنش میسوزد چون به تابوت و تنش تیر نخورد وسط روضه تنش میسوزد در امان بود در این شهر غریب او که دور از وطنش میسوزد با همان تشنگیاش گفت حسین نـالـۀ دلشـکـنـش میسـوزد حنجرش زخمی سرنیزه نشد دم آخــر دهـنـش مـیسـوزد سر پیـراهـن او دعوا نیست از کـفن داشـتـنش میسوزد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
گرچه پائینتر از ابراز وجود است حدّم منِ نـاچـیـز فـقـط از تو نـوشـتـن بـلدم چه بگـوئـید بـمـانـم! چه بگـوئـید ردم! به خدا هیچ دری را به جز این در نزدم سالیانیست که جـاروکش این درگـاهم نـمک آش خـودم را ز شما میخـواهم چون تویی معنی اسـلام من و توحـیدم دو جهان را به سر مـوی شما بخشیدم خواستم حج بروم دور سـرت گـردیدم من خـدا را بـه خـدا در حـرم تـو دیـدم بـوی خـاکِ کـف پـای تو گـرفته دهـنم سـامـرایـی شـدۀ دسـت امــام حــسـنـم! مظهر صبـر خـدا چـشم تو شد بـارانی ما بـمـیـریم و نـبـیـنـیـم که تو گـریـانی زخـمـیِ کـیـنـۀ هـر روزۀ سـربـازانـی احـتـرام تو شکـستهست به هر عنوانی بـارهـا در وسـط نـافـلـه دیـدنــد تـو را نانجـیـبان طرف قـصر کـشـیدند تو را اثر زهر چنان بر جگرت سنگین است بـدنت آب شده باز سـرت سنگین است بنشین راه مرو، بال و پرت سنگین است داغ این بارِ گران بر جگرت سنگین است کاسه روی لب و دندان تو میگفت حسین آن دقایق لب عطشان تو میگفت حسین زهر تلخ است ولی تلختر از خنجر نیست حجره تنگ است ولی گودیِ پر لشکر نیست پیکرت خاکی و سرنیزه بر این پیکر نیست قاتلت هست ولی زیر عبایش سر نیست بگـذاریـد در این حـال بگـوئـیم حـسین از غـم تـشـنـۀ گـودال! بـگـوئیم حسین ای به قربان همان سر که به خورجین رفته به روی سینه او چکـمه سنـگـین رفته لب گـودال لگـد خـورده و پـائـین رفته کس نپرسید که ذبحش به چه آئین رفته؟! اسبها لقـمه به لقـمه بـدنـش را بـردند جامهاش را جلوی حضرت زهرا بردند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام حسن عسکری علیهالسلام قبل از شهادت
بلـنـد شو پـسـرم، تو قـیام خواهی کرد رسـالـت پـدرت را تـمـام خواهی کرد تویی که جد تو خورشید و روحت از صبح است به حکم نور، طلوعی مدام خواهی کرد و با تـبـسـم خـود، ای گـل محـمـدیام! به انـتـشار بـهـار اهـتـمام خواهی کرد به شاخهها هیجان میدهی، به چشمه تپش به خشک و تر همه جا لطف عام خواهی کرد به پـای بـذر و جـوانـه امـید میپـاشی به سروهـای کهن احترام خواهی کرد و سجده کن که قیامی بلند در راه است که عاقبت به پیـمبر سلام خواهی کرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای کـرامـت را تو مـجـلای تـمام حـضرتت بـابالکـرم بنتالکـرام بــا کــلام الله نــاطــق هــم کــلام ای سکـیـنـه بـر کـرامـاتت سـلام مشعـل روشن ز مـصـبـاح الهدی در عبادت غـرق و مجـذوب خدا گــوهــر دردانــه نــاز حــســیــن دخـتـر هـمراز و دمسـاز حـسـیـن جـدهات انـسـیـة الـحـورا تو حور چشمه خورشید را یک لمعه نور زینت اسـتی گـوشـوار عـرش را سـرور اسـتـی بـانــوان فـرش را ای سکـیـنه مسکـنت دامان عشق سـوره والـنـجـم در قـرآن عـشـق قلب مادر از تو تسکین دیده است زان سکـیـنه مـادرت نامیده است معرفت برده است در کیوان تو را خوانده مولا خـیرة النّسوان تو را برترین زنهـای عصر خـویشتن یـــادگـــار مــانــدگــار پــنــج تـن در دل کـوثـر طـهـارت کـردهای پـنـج حـجـت را زیـارت کـردهای در زنـان هـاشـمی صاحـب وقار خــانــدان فــاطـمـی را افــتــخـار آفتابی خود که عـمری در حجاب بــودهای در ســایـهسـار آفــتــاب ای وقــار از دامـنـت آویــخــتـــه هر نـگـاهـت بـا عـفـاف آمـیـخـته چشمت از زمزم دهان از کوثر است نامت از طوبی نشان از کوثر است مـهـر و مـاه مـعـرفـت را کوکبی در جــلالـت هــمقِــران زیــنـبــی هـمنـشـیـنـی بـا امــامـت بـا امــام دیــدهای مـــاه ولایـت را تـــمــام ای فـصـاحـت بی نـوایت بـینـوا صـد نـوا از نــای تـو در نـیـنــوا ای سـکـیـنـه ای هـمآغــوش بــلا وی تـو سـکـّاندار فُـلـک کـربـلا مـرد مـیـدانی و لیکن در حجـاب با امـام عـصـر خود پا در رکاب حرف حق نطق تو را شمشیر کرد شـیـره جـان ربـابـت شـیــر کـرد در اسـارت نـقـش ایـفـا کــردهای پـا به پـای عـمـه غـوغـا کـردهای در حـرم در خـیمهگه در قـتـلگـاه در مـسـیـر کـوفـه و شــام سـیــاه مـیدرخـشـد نـام تـو گـفـتــار تـو اشـک تــو ایــمـان تـو ایـثـار تـو جـامـه خـون و شـرف پـوشیدهای تـشـنـگـی را بـا پـدر نـوشـیـدهای خورده بر جان و دلت مُهر عطش شام غربت دیدی و ظهـر عـطش از عـطـش گرچه ز پـا افـتـادهای سـهـم آب خود به طـفـلان دادهای در مـصـائـب پــایـداری کـردهای عـمـه را با صبـر یـاری کردهای بــانــوان را دلنــواز پُــر تـــوان کـودکـان را سـرپـرسـت مهـربان دختری و صبر و همت این چنین مرحبا بر صبرت ای صبر آفرین! در وداع آخــریـنـت بـا حــسـیــن کز حرم برخواست بانگ یا حسین! اولـین کـس را که مـولا یـاد کرد نــام شـیـریـن تـو را فـریـاد کـرد کهای سـکـیـنـه حـامی ایـتام باش ای دلآرام حــســـیــن آرام بــاش قـطـرههـای اشک بر سـیـما مزن شـعـلـههـای درد بـر دلهـا مـزن منـگـرم با چـشـم گـریـان دخـترم قـلـب بـابـا را مـسـوزان دخـتــرم پـیـشتــر آ نــزد بــابــا پـیـشتــر گـریـههـا در پـیـش داری بیشتر بـعـد تــودیــع حــرم بـا الـتـهــاب دست بر شمشیر زد پـا در رکاب رفت در میدان و دیگر بر نگشت بر نگشت و از تن و از سر گذشت رفت و پنهان از نظر شد منظرش تا که دیـدی بـر فـراز نـی سـرش دیدی اندر خون دو نیم است آفتاب نـیـمهای بـر نـیزه نیمی بر تراب طاقـت از کـف داده و دل باخـتی خویش را بر خاک و خون انداختی یـافـتی قـرآن حـق را جـزو جزو جسم خـونین پدر را عضو عضو یوسفـت در بین گرگان مانده بود جـسـم ثـارالله عـریـان مـانـده بود بـر زیـارت کـردن سـبـط رسـول چـون نـبـودت مـهـلت اذن دخول زان زیارت در فضا هنگـامه شد پــارههــای دل زیـارتنـامـه شـد پیـکـری دیـدی ولیـکـن سـر جـدا جمله اعـضـایـش ز یکـدیگر جدا زان تـن پـامـال اثـر بـاقـی نـبـود سـیـنـه و پـشـتـی دگـر بـاقی نبود چار سویش حجله خون بسته بود استخوان در استخوان بشکسته بود در وداع سـیـنـهسـوز خـویـشـتـن دست بـردی زیر آن خـونـین بدن تا گـرفـتـی آن تـن صـد چـاک را سـوخـت آهـت خـیـمـه افـلاک را زخـمهـایش بـوسهبـاران سـاخـتی مرحـمی بر جـسم عریان ساختی خاک مقـتل شد ز اشک تو خجـل تا سرودی این سخن از سـوز دل این بیابان گر شود از شـب سـیاه بر کـه آرد دخـتـرت بـابـا پـنـاه؟! این بیابان جای خواب نـاز نیست ایـمـن از صـیـاد تـیرانـداز نیست مـاه مـحـمـل باز انجـم را بخـوان "شیـعـتی مهـما شربتم" را بخوان ای تـجــلای حــرم نـــور خــیــام چـلـچـراغ کـوفـه و قـنــدیـل شـام سوخت اینجا از غمت کلک و کلام عـمه جـان بر روح والایت سلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
نیست یارای زبان تا که کند مدح تو را ای که آرامـش هر روز و شب مولایی ای که مستغرق فیالله تو را خوانده حسین مـدح تو بـس که تو بـانـو نـوۀ زهـرایی ای سـراپـای تو یـادآور زهـرای بـتـول اثر نطق تو بر کون و مکان غالب بود همچو زینب ز لبت نطق علی میریزد نـطـق تو تـیـغ عـلـی بن ابـیـطـالب بود آنچه زیـنب هـمه دم کـرد تـمـاشا دیـدی هـمره زینب خود کوچه به کوچه رفتی بـر روی نـاقـۀ عـریـان به کـنـار اسـرا تـا دل شــام بــلا تـا دل کــوفــه رفـتـی لیک ای راحت جان و تن ارباب حسین بـفـدای دل پُـر غـصـه و احـسـاسـی تـو روضههایت همه از علقمه دارد صحبت عـالـمـی دیـده دل و دیـدۀ عـبـاسـی تــو از در خـیـمۀ طـفـلان حـرم تا به فرات رفت آن مـاه ولی تا به حـرم بازنگشت آری آری که علمدار حرم رفت که رفت از بر عـلـقـمه سـقـا به حرم باز نگشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
چگونه پلک ترت میل خواب داشته باشد؟ اگـر بــرادر تـو درد آب داشـتـه بـاشـد تو خواهری و برای گلوی نازک اصغر طبیعی است دلت اضطراب داشته باشد خدا کـند که از این لشگـر خـبیث، اقـلّاً یکی بیـاید و قـصد ثـواب داشـتـه بـاشد خدا کند پدرت وقت باز گشت به خیمه رباب را که بـبـیـند جـواب داشـته باشد حسین «شیعتی» از حلق پاره گفت به گوشت که شعر روضه، مضامین ناب داشته باشد هزار مرتبه راضی به مرگ میشوی، آری اگر پدر، سرِ از خون خضاب داشته باشد اجازه میدهی از شام چند جمله بگویم؟ به شرط اینکه مصیبت حجاب داشته باشد چگونه هضم کنم؟ ای وقار محض، سکینه که دستهـای تو ردّ طـناب داشته باشد چگونه هضم کنم که یزید، چوب به یک دست به دست دیگر خود هم شراب داشته باشد نخواستی که بفهمد کسی، چرا که کشیدی چه قدر میشود این غم عذاب داشته باشد! اراده کرد خـداونـد بـعـد رفـتـن اصغـر تو را به خانه کنارش، رباب داشته باشد تصوّرش به خدا غیرممکن است برایم که شصت سال، دلی پیچ و تاب داشته باشد تو هم شبـیه ربابی، به سایه کار نداری پس از حسین و علی اصغرش قرار نداری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
داشت در چشمش همیشه اشکهای بیهوا صبح میشد هر شبش با گریههای بیصدا گُر گرفت و قلبش از غم؛ باز هم آتش گرفت یادش آمد لحظهای که شعلهور شد خیمهها آب خورد و سخت دلتنگِ عمو عباس شد گفت با خود زیر لب گاهی: عمو رفتی کجا؟! عطرِ بابا؛ لحظه لحظه بر مشامش میرسید لحظهای که بوسه میزد دستهایِ عمه را در خرابه روی خاک افتاد و دیگر نا نداشت داشت مانند رقیه خون به دل، تاول به پا زنده میشد داغِ شیرخواره همینکه میگذاشت سر به زانویِ رباب غرق در حالِ عـزا شاهدِ عینیِ شام و خیزران بود و غروب یادِ مقتل میسرود از غربتِ خـونِ خـدا از تنِ بابایِ عـطشان رویِ خاکِ قـتلگاه از فرودِ تیر و نیـزه، از عصایِ بیحـیا عمه زینب روضهخوانی کرد و بعدش بیقرار شد سکـینه شاعرانه؛ راویِ کـرب وبـلا واژهواژه گریه کرد و خط به خط سردرد شد شعر گفت از آنچه دیده بود در تشت طلا!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در لیله المبیت
رسید وحی تا که از بـلا تو را خبر کند خبر کند که یک نفر به جای تو خطر کند چـقـدر تـیـغ آخـتـه به خـانـۀ تو تـاخـتـه کدام مرد حاضر است سینه را سپر کند؟ چه صولتی! عجب یلیست! مرد مردها علیست به جان او مبـاد چـشـم تـیـغهـا نظر کند بگو چگونه رد شدی؟ کسی ندیده برگ گل چـنین سلامت از میان خـارها گـذر کند به گـرد پـای لـیـلـة المـبیت هم نمیرسد هر آنکه مدعیست هر چقدر هم هنر کند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در لیله المبیت
شب همان شب که سفر مبدأ دوران میشد خط به خط باور تـقـویم، مسلمان میشد شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب در شب فـتنه، شب فتنه، شب خـنجـرها بـاز هـم چاره عـلـی بـود نه آن دیگرها مرد، مردی که کمر بسته به پیکار دگر بـیزره آمـده در مـعـرکـه یکبـار دگر تا خودِ صبح، خطر دور و برش میچرخید تیغِ عریان شده بالای سرش میچرخـید مـرد آن اسـت که تا لحـظـۀ آخـر مـانده در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده باده در دستِ سبو بود و نـفـهـمـید کسی و محـمـد خـود او بود و نـفـهـمـید کسی در شبِ فتنه، شبِ فـتـنه، شب خـنجرها باز هم چـاره عـلـی بـود نه آن دیگـرها دیگرانی که به هـنگـامـه تـمـرّد کـردند جان پـیـغـمـبر خود را سپر خود کردند بـگـذاریـد بگـویـم چه غـمی حاصل شد آیـۀ تــرس بـرای چـه کـسـی نـازل شـد بگـذاریـد بـگـویـم خـطـر عـشـق مـکـن «جـگـر شـیـر نداری سفر عشق مکن» باز هم یک نفـر از درد به من میگوید من زبان بستهام و خواجه سخن میگوید: «من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم مُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم» طاقت آوردن این درد نهان آسان نیست شِقشقیّهست و سخن گفتن از آن آسان نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات پایان ماه صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
بازهم حرف فراق است، جدایی سخت است شب آخر شده، ایکاش بیایی، سخت است بنـد اگر بند تو و گردن اگر گـردن من آری آری که از این بند، رهایی سخت است من دو ماه است که سینه زدهام، در زدهام وای اگر در به روی من نگشایی سخت است پـدر سـیـنـهزنـان! بیتـو یـتـیـمـیـم همه اینکه باشی و ندانیم کجایی، سخت است به همین تاول جـامـانـده ز مشـایه قـسم گر ز دست تو نگیریم دوایی، سخت است سـخـت دلـتـنـگ هـوای حـرم سـلـطانـم دوری نوکر از ایوان طلایی سخت است تـو بگـو جـان جـوادش نـظـری انـدازد هر کجا جز در این خانه گدایی، سخت است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات پایان ماه صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
مـجـال نُـطـق نـدارد زبــان تـقــریـرم نـیـامـده اسـت قـلـم پـای کارِ تحـریرم صفـر تـمام شد و یارم از سفر نرسید چـِقَـدر چـشـم بـدوزم به قـابِ تأخـیرم اگرچه پـای فـراقـت جوانیام طی شد بـرای دیـدن تـو حـس نـمـیکـنم پـیرم همیـشه فاصلـه، اشـک مرا در آورده همیشه از غـم هجر تو، تحت تأثـیرم! شـکـسـت آیـنـه تـا لـمـس کـرد آهِ مرا به خُردهشیشه رسیده است رنجِ تکثیرم طنابِ نَفْس، مرا میکِشَد به هر طرفی به دستِ بد کسی افتاده است زنجـیرم کشیده کار من از معصیت به رسوایی مـیـان مـردم این شـهـر کرده تحـقیرم چه غصهها که نخوردی برای سرکشیام چـه دردهـا نـکـشـیـدی برای تـغـییرم اگرچه مایۀ ننگم...، به من محبت کن شـبـیه کـودک آزرده سـخـت دلـگـیرم هـزار مـرتـبـه دیـدم مـرا بغـل کردی خوش است خواب و خیالم، خوش است تعبیرم دلـیـل زنـدگیام! دوسـت دارمـت وَلله مُسَلَّم است که بی عشق زود میمیرم! زمـان دفـن بگـو "یـاعـلـی" دمِ گـوشم بـلـنـد میشـود از بـیـن قـبـر تکـبـیرم بِشوی جسم مرا با غُبار صحـن نجف همیشه خاک علی کرده است تطهیرم خـدا کـنـد که من امسال کـربـلا بروم زیــارتــی بـگـذاریـد بـیـن تــقــدیــرم تو را به روضۀ یَابنَ الشَبیب، زود بیا همان گریزِ عجیبی که کرده تسخـیرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات پایان ماه صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
گـرفـته است دلـم مثـل آسـمان امشب دوباره حرف فراق است در میان امشب به پـای ثـانـیـههـا چـنـگ میزنـم اما چرا نـمیگـذرد کـنـدتـر زمان امشب فدای سینه زن خستهای که بعد دو ماه گـرفـته کـنـج حـسیـنـیه آشـیان امشب یکی برای خود آرام روضه میخواند زبان گرفته یکی هم "حسین جان" امشب مدینه، کرب و بلا، سامرا، نجف، مشهد کجاست صاحب عزا، صاحب الزمان امشب؟! بیا بخـاطر این اشک، این لباس سیاه دمی کـنـار عـزادارهـا بـمـان امـشب نخواهم اجر، ولی از تو خواهشی دارم بیا به مجلس ما روضهای بخوان امشب پس از دو ماه چه اجریست بهتر از اینکه در آسـتـان رضـائـیم میـهـمـان امشب چه سفرهای شود آن سفرهای که جمع شود به دست بخشش آقای مهـربان امشب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات پایان ماه صفر با سیدالشهدا علیهالسلام
ظلمتآلوده و در حسرتِ قدری نور است دل به غفلت شده مشغول و عجب مغرور است رفت با روضه محرّمصفر و بعدِ دو ماه باز وضعـیتِ پـرونـدۂ من ناجـور است این گـدا هـیچ نـدارد! وَ هـمـینکه او را راه دادی به عزاخانۀ خود مسرور است گریه انجـاموظـیفهست و یـقـیناً هر کس به همان کار که تقریر شده مأمور است غبطه خوردم همهٔ عمر به آنکس که حسین به برافـراشـتنِ سـیـرهٔ تو مشهـور است اربعین رفته و داغش به دلم مانده هنوز چه کنم؟! راهِ من از کرب و بلایت دور است حیف شد! قـدر نـدانـستم و مثل هر سال نوکرت باز هم از دست خودش رنجور است آمـدم تا که فـدایت بـشوم! چون بیشک عـلت خـلقـتـم آقا به همین مـنظور است به خـدا مـزد نمیخـواهم و ارباب فقط- عزتم داده؛ شهیدم کن اگر مقدور است!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت امام رضا علیهالسلام و داغ هجر امام شهیدمان
به نام نامی سلطان علیموسیالرضا جانم به اذن حضرت مادر، گدای کوی سلطانم کسی که خاک پایش هست از افلاکیان برتر مقـیم آستـانـش میشود از خاکـیان برتر سلام ای چشمۀ نور خدا، ای راه نورانی سلام ای بهـترین تـعـبـیر از آیات ربانی رضایی و رضای حق به نام تو گره خورده فـدای نـام زیـبایت که از آفـاق دل بـرده فدای نام زیبایت که بر هر درد درمان است برای بیسر و سامانیام ذکر تو سامان است خوشا دردی که در دارالشفایت تحت درمان است خوشا جسمی که عشق تو بر آن آرامش جان است وجود کیمیاخیز تو میسازد از آهن، زر نگاه خوشتراشت میکند هر سنگ را گوهر خوشا که رهبر من خادم کوی رضا بوده و در راه امام خویش عمری جانفدا بوده چه کرده با دل ایران که احوالش دگرگون است که در داغ غمش قلب زمین و آسمان خون است؟ نباشید ای سلحشوران در این پیکار سردرگم خدا زندهست ای مردم، خدا زندهست ای مردم میان آتش داغش چنان ققـنوس برخیزیم و با مشت گره کرده ز داغش اشک میریزیم سعادت میشود سهم دلی که با خدا باشد چنان سید علی آخر، در آغوش رضا باشد قرار این بود بین ما، برایش جانفدا باشیم شـهـیدی از شهـیدان سـپاه کـربـلا باشیم پس از او زندهایم و از گناه خود خجل هستیم و از آن روز تا محشر همه حسرت به دل هستیم اگر غم آمد و جان رفت و از داغش عزاداریم خدا را شکر ای مردم، امامی چون رضا داریم میآید ماه ما پا در رکاب حضرت خورشید به دنیا باز میگردد، بهزودی خوب خواهی دید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت امام رضا علیهالسلام
دوباره میزنم از دل صدا: امام رضا بـیـا بـرای خـودت کـن مرا امام رضا چه دارم از همه دنیا به جز همین یک دل دلی که هـسـت به نـام شـما امام رضا هـوای نَـفـْس گـرفـتـه مـرا، گـرفـتارم مرا ز دست خودم کن رهـا امام رضا خـدا کـنـد دم آخـر بـه داد مـن بـرسی که گـفـتهام همه دم هر کجا امام رضا به دست هیچکسی رو نمیزنم بس که گـرفـتـه دسـت مـرا بـارهـا امام رضا تو را که داشـتـه بـاشم هـمـیشه دارایم هـزار شکـر که دارم تو را امام رضا چـقدر حـاجـت نـاگـفـته را روا کردی الا اجــابـت هـرچـه دعــا امـام رضـا چنین که فکر یتیم و اسـیر و مسکینی پـس الـسـلام عـلی هـل اتی امام رضا چـقـدر پـیـش تو وقـت زیـارتت گـفـتم زمـان مـرگ تو پـیـشم بـیا امـام رضا غریبهای دو عـالـم چقدر دل گرماند که هـسـت با دلـشـان آشـنـا امام رضا مرا اگر به حرم هم نیاوری عشق است که راضیام به رضای تو یا امام رضا کـنـار پـنـجـره فــولاد تـازه فـهـمـیــدم که هـسـت بـانـی کـربـبـلا امـام رضـا دلم گـرفـته، دلم باز روضه میخواهد گـرفـتـه از غـم تو دل عـزا امام رضا نـوشـتـهانـد کـه پـنـجـاه مـرتـبـه افـتـاد به درد زهـر که شد مـبـتلا امام رضا برای اینکه کـسی با خـبر از او نشود کـشـید روی سـر خـود عبا امام رضا ولی نـیـامده جـایی به او سـنان زدهاند نـدیـد ضـربـۀ سـرنـیـزه را امام رضا سرش جدا نشد از تن، تنش کشیده نشد نخورد نیزه و سنگ و عصا امام رضا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت امام رضا علیهالسلام
کسی دلتنگ از مشهد به مقصد برنمیگردد به اقیانوس تو، رودی که آمد برنمیگردد چگونه جلد خود کردی منِ از خود فراری را؟ که با زور هزار اجبار و باید برنمیگردد چه در سر دارد آن جوجه کلاغ روسیاهی که نگاهش از طلاییهای گنبد، برنمیگردد؟ به شالیزار خوش آب و هوا هم، چای گیلانی اگر در چایخانه رفـته باشد، برنمیگردد چه خوشبخت است آن غرق گناهی که یقین دارد از آغوش پُر از مهرت کسی بَد برنمیگردد چنان در وصل عشاق جهان از جان نظر کردی که هرگز عاشقی با پاسخ رَد برنمیگردد از این دریای جاری از حرم تا خانه فهمیدم که چشم ابریام بی اشکِ ممتد برنمیگردد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت امام رضا علیهالسلام
همین که راز دل زهـر بر مـلا شده بود به قتلگاه از این بیت، کوچه وا شده بود و شمر خندۀ تلخی به خنجرش میکرد و شعر گـریهکنِ روضۀ رضا شده بود به سمت خانه چهل بار خاطرش خون شد نشـسته بود چهـل بار و باز پا شده بود به سمت خانه چهل روضه را نشست و گریست دلش حسینیهای غـرقِ در عزا شده بود و درد بـود که عـمامـه از سـرش افـتاد امام گـریـۀ کـز کـرده در عـبا شده بود اشاره کرد که آن خانه بیحـصیر شود و خاکهای کف حجره کربلا شده بود صدای سُم همه جای اتـاق شیهه کـشید در آن دقیقه که سَم درد بیدوا شده بود کریم در به روی خویش بست و راهی شد جـواد آمد و درهـای بـسـته وا شده بود جـواد آمـد و این تـازه اول روضهست جـگـر شبـیه به اکـبر جدا جدا شده بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت امام رضا علیهالسلام
تو صبحی ای همۀ شوق زیستن از تو تو نوری ای همه دلگرمی وطن از تو چه رزقها که به ما میرسد به یمن شما چه خـیـرها که رسـیده امام من! از تو به لـطـف هـر نـفـس تـو بـهـار میآیـد نفس بکش که شکوفا شود چمن از تو ببین چـقدر کُـمیت زبانـمان لنگ است بخوان که شعر شود رشته سخن از تو به شوق اینکه بیایی، چه مرگ شیرینیست! زیارت از من و؛ الـوعده؛ آمدن از تو خوشا که لحـظه آخر بگویم از ته دل: ســلام ای هـمـه آرامـش کـفـن از تــو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت امام رضا علیهالسلام
اگـرکـه دیـدۀ نـمـنـاک سوی در دارد بـه سـیـنـه آرزوی دیــدن پـسـر دارد توان و تاب نمانده دگر به اعـضایش بلور اشک به رخسار و چشم تر دارد چو شخص مارگزیده به خویش میپیچد شرار زهر و غم هجر بر جگر دارد شمیم غـم به سـماوات میبَرَد با خود اگر نـسـیـم ز خـاکـش غـبـار بردارد هنوز گـرم مـناجـات با خـداوند است هنوز در نفسـش گرمی و شرر دارد میان حجـرۀ غـربت، در اوج تنهـایی ز رازهــای دل او خــدا خــبـر دارد گهی به زیر لبش میزند صدا، پسرم بــیـا دمـی کـه پـدر نـیـت سـفـر دارد سزاست گر که بگویم ز ماتمش، زهرا کنار بـسـتـر او دسـت بر کـمـر دارد گهی به سوی مدیـنه دلش کند پـرواز گهی به مـقـتـل کـرب وبلا نظر دارد هنوز شیعه «وفایی» دراین مصیبتها دلـی ز آتـش انــدوه، شـعـلـهور دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت امام رضا علیهالسلام
جهان جسم است و لبخند تو بر جسم جهان جانی تو تفـسیر رسای سـورههای ناب قـرآنی مرا از کوثر احسان خود سیراب کن امشب دل دریاییام خشکیده از غم چون بیابانی ببین این ابرها هم شوق پابوس تو را دارند اگر بر مشهـدت گـهگاه میبـارند بارانی مرا هم از کمند صید این دنیا ضمانت کن به آهـوها بگو امشب پـناه آورده انسانی همیشه بردهام سوغات مادر را ازین خانه چه باشد جرعـۀ آبی، چه باشد تکۀ نانی دلت گرم و سرت خوش باشد ای شاعر که بعد از مرگ تو مشتی خاکی اما مشتی از خاک خراسانی به پایان میرسد این شعر و حرفم همچنان باقیست ندارد ماجرای عشق ما با دوست پایانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت امام رضا علیهالسلام
چقدر صورت در آینهست پیرتر از من برای دیدن رویت بهـانـهگـیـرتـر از من مگر تو گوش کنی، آینه شبیه به سنگیست که از شنیدن این شِکوِههاست سیرتر از من به ارتفاع تو و گـنـبـدت قـسـم، که نیامد به خاکساری تو هیچکس حقیرتر از من مقام نیست در این کهکشان رفیعتر از تو پرنده نیست در این آسمان اسیرتر از من مرا مـگـیـر به آلـودگی و سـربـههـوایی که نیست در حرمت شرم سربهزیرتر از من دوباره معجـزۀ شوق را ببین که چگونه رسیده باد به پـابـوسی تو دیـرتر از من در آستان محبت خلافِ قاعده عُرف است که من رهاترم از باد و او اسیرتر از من رسیدهام من و سر تا قدم شکست و نیازم نباش مـنـتـظـر زائری فـقـیـرتـر از مـن ببار بر منِ جانتشنه، ای لطافتِ مطلـق که نیست زیر هزار آسمان کویرتر از من مؤدّبانهترین شکل عرضِ حال، سکوت است که اشک حال مرا گفته دلپذیرتر از من
: امتیاز
|
























